ميخواهم همگام با سايه تنهايم
در خيال بارونی ات قدم بزنم
و چتر شکسته بغضم را بگشايم
ميخواهم شاعر لحظه های سرخ تو باشم
و غزل غزل گريه کنم
ميخواهم در امتداد خاموشی از تو بگويم
از تو که طراوت شقايق های با غچه ام خواهی بود
نذار اشكاتو ببينم
می تونم خستگياتو از تن پاكت بگيرم
می تونم برای خوبيت واسه سادگيت بميرم
با تو ، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر می شن از تو وقت غم خوردن ندارم.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط علیرضا
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت








